تبليغاتX
ego3

ego3

دست نوشته های رنگی

چند تا از انشاهای شاگردم محمد رضا رو براتون اینجا می ذارم تا به اعجوبه بودن این بشر بیشترپی ببرید.

موضوع انشاء : اگر یک نقاش بزرگ بودید چه چیزی رو می کشیدید درباره آن بنویسید.

من اگریک نقاش بودم نقاشی شیری میکشیدم که در حال دویدن یا برای شکار کردن باشد . دوست دارم شیردندان خنجری بکشم که در حال شکار باشد یعنی بخواهد یک بز کوهی یا یک فیل یا یک گاو وحشی شکار کند یا ببر ولی کاشکه من یک یوز لنگ بودک کاشکه موش یا گربه یا سگ باشم ولی من برنامه حیوانات و مستند 5 را دوست دارم و ماهی ها هم دوست دارم اما بد شد که من یک انسان هستم دوست دارم یک موش باشم و گربه ها مرا دنبال کنند چون من از دنبال بازی خوشم می آید.

موضوع انشاء : درباره مورچه های خانه تان بنویسید .

درخانه ما هزاران مورچه جمع می شگر از من برسی مورچه های خانه تان چقدراست من می گویم   هر چی تا هزار بشمارم باز هن کمه چون در خانه ما مورچه هایش بیشتر است و اگر در خانه ما مهمان شوید یعنی حاتم تایی بیاید خانه ما اگر جایی یک آلمه مورچه باشد و من به حاتم تایی آن همه مورچه   را نشان دههم حاتم طایی قش می کند اینطوری می فهمید چقدر مورچه در خانه ما جمع می شود .

ط ظ ت خ چ ث ن انشاع حروف های چشم دار

موضوع : اگر به جای معلم خود بودید چه کار می کردید.

اگر من به جای خانم قربانی بودم به بچه ها مشق خیلی کم می دادم و با بچه ها موشک بازی می کردم یعنی جت بازی می کردم و هر روز بچه هارو به زنگ ورزش می بردم تا مدرسه را برای بازی وشادی کنم نه که فقط درس دادن و بد اخلاقی کنم.

موضوع : درباره امام حسین و عاشورا هر چه که دوست دارید بنویسید.

من خیلی عسبانی شدم چون دشمنان آن را کشتند می خاهم آن دشمنان را بکشم و پوست از سر آن ها در بیاورم و شمشیرهایشان را خودم خورد کنم به قلبشان و شمشیرهای خونیشان را می شکنم تا خیارم راحت شود و در زندگی راهت باشم فقط دلم این را می خواهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 3:31 PM  توسط من  | 

حالم بهم خورد از این دنیا .......
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 11:0 PM  توسط من  | 

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد   و....

در این دوهفته دوبار حافظ  باز کردم از سر صدق نیت و با کمی دل تنگی ، این غزل زیبا آمد که من در این مدت باهاش زندگی کردم :

   ایدل آندم که خراب از می گلگون باشی                               بی زر و گنج بصد حشمت قارون باشی

  در مقامی که صدارت به فقیران بخشند                               چشم دارم که بجاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن                              شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

   نقطه ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن                            ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی

      کاروان رفت و تو درخواب و بیابان در پیش                        کی روی ره زکه پرسی چکنی چون باشی

       تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای                                   ور خود از تخمه ی جمشید و فریدون باشی

  ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان                            چند و چند از غم ایام جگر خون باشی

  حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اینست

   هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 9:27 PM  توسط من 

   موضوع انشاء : در مورد کلاس ، دوستاتون ، درساتون ، معلمتون وهرچی که مربوط به        کلاستونه بنویسید.

جملات بعضی از بچه ها رو براتون می نویسم :

امیرحسین شهریار دوست : پدرام ، نازنین رفیق دنیای من است .

علی کریمی : امیر خشمه صمیمی ترین رفیق من است . یکی از آرزوهای او این است که روزی فو تبالیست بزرگی شود .

امیر حسین جعفری : مهدی رجب زاده دوست صمیمی من است او دلش می خواهد فو تبالیست مشهوری شود اما میدانم که نمی شود ولی او روزی نقاش ماهر و بزرگی می شود چون هر چیزی را می تواند بکشد .

سجاد کاظمی : خانم ما استقلالی است هروقت تیمش گل می زند او به ما می خندد.

پدرام حلال زاد : مهرداد بسیار فوتبالش خوب است و خوب هم دیریبل می زند اما دقیق شوت نمی زنه .

مهرداد بخشی پور : شهریار دوست کپل ترین شاگرد کلاس ما ست او خیلی شیر می خورد آخرش از خوردن شیرمی میرد.

محمد رضا عسگری : بچه های کلاس همگی  جیغ جیغو هستند و اعصاب منو بهم میریزند . فخاری درسش خوب است اما خیلی خانومو اذیت می کند .

علی طراحی : خانم ما خیلی خوش تیپ است .

امیر محمد فخاری : خانم ما بد اخلاق ترین خانم دنیا است .

محمد رضا عسگری : ما در کلاسمون چهار تا عینکی داریم مقدم ، شهر یار دوست ، علی فرخ پی و خانوم .

بچه ها عالی نوشته بودن خیلی خوب دوستاشونو می شناختند. از آرزوهای دوستاشون نوشته بودن . کلاسشونون  اونجوری که دوست داشته بودن نوشتن نه اونجوری که هست. بچه ها صادقانه و پاک نوشته بودن .   

دلم گرفت از پاک بودن بچه ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 0:17 AM  توسط من  | 

شیراز و شیرازی جماعت

شیراز رفته بودم ، سه روز. مراسم ازدواج دوتا از بهترین دوستانم بود یسار سفر دلچسب و خوبی بود مدتها بود به یه سفر احتیاج داشتم با هشت تا از بچه های علوم اجتماعی تهران که همگی از دوستانم بودن رفتیم بسی لذت بردیم و خوش نیز بر ما گذشت . قرار بود سه شنبه 6صبح تهرا ن باشم ، 12ظهر رسیدم به مدرسمم نرسیدم بچه ها هم حسابی آتیش سوزونده بودن. بچه ها رسما یه هفته تعطیل بودن پنجشنبه که من مریض بودم رفتم مدرسه فرستادنم خونه جمعه ، شنبه ، یکشنبه که تعطیل بود دوشنبه من مرخصی بودم سه شنبه هم که من به مدرسه نرسیدم . خیلی نتونستیم جایی بریم این رحمت الهی یک سره می بارید در نتیجه فقط رفتیم حافظیه (نیم ساعت ) شاه چراغ ( 15 دقیقه ) و از کنار دیوار ارگ کریم خان هم رد شدیم البته با ماشین ( 1 دقیقه )  البته قصد ما عروسی بود نه دیدن شیراز ولی خوب اگه این جاها رو هم نمی رفتیم رومون نمیشد بگیم شیراز رفته بودیم .

پ.ن1: کاکو ما شییرازیا الکی خوشیم ( این نقل قولی بود از یه راننده تاکسی شیرازی ) از وقتی این دوست دیرینه ما با مردمان شیراز وصلت کرد. بنده معنی این جمله رو کاملا با پوست و گوشت و خونم حس کردم . این از جایی شروع شد که اول من در مراسم نامزدی همین دوستون سس مایونزو ریختم روی چادر مشکی زن دایی آقا داماد حالا من دستپاچه هی مدام معذرت خواهی می کردم دستمال خیس می اوردم حالا اونا چنان ازین واقعه خرسند بودنو می خندیدند ( مخصوصا خواهرای آقا داماد )هی هم مدام می گفتن شما خیلی با مزه ییا ( لطفا شیرازی بخونید ) تا کلی اتفاق دیگه خلاصه مردمانی فوق العاده خونسرد ، راحت ، خوشحال ، آروم ، ریلکس و الکی سرخوشن . خوش بحالشون ...

پ.ن2: مسیر 12 ساعته شیراز– تهران  18 ساعت طول کشید از ساعت 30/6 که راه افتادیم ساعت 9 برای نیم ساعت نگه داشت بعدشم راننده عزیز فریاد کشیدن که شام ، نماز ، دستشویی نیم ساعت . خوب سخته تو نیم ساعت این همه کاربعد از اون یه سره با سرعت 20 اومدن هر 5 کیلومترم  مثل اتوبوسای شرکت واحد توقف می کرد ( نمی دونم چرا ) تا خود تهرانم دیگه نگه نداشت ما نیز مردیم .

پ.ن3: به امین و فاطمه ( عروس و داماد ) گفتم به جان خودم عروسی می گیرم زاهدان برای همه بلیط هواپیما می گیرم برای اونا بلیط اتوبوس اونم درجه 2، 34 ساعت تو راه باشن .

پ.ن4: امین آقو و فاطمه خانوم خوشبخت باشید، یه سر به بالین همیشه ( این یه اصطلاح شیرازیه که به تازه عروسا و دامادا می گن یهنی اینکه همیشه خوشبخت باشینو سرتون به یه بالین باشه. با لهجه شیرازی نوشتم   ( ان شاءالله )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 10:22 PM  توسط من  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

ای سبک مغز بلا       تو همه جون منی

فکر می کنید این چی میتونه باشه ؟

خیلی نمی خواد فکر کنید من بهتون می گم ، این یه بیت از ترانه زیبای آقایی است که برای معشوقه اش می خواند ( ملت دیوانه شدن ) این بخشی از شنیده های من در یک تاکسی است که راننده میانسال عزیز با موهای رنگ زده ی مشکی با صدای بلند گوش می کرد. اجازه بدید بقیه شنیده هامم براتون بگم تازه جالبترم می شه:

آقای خواننده با یه طنازی خاصی هی مدام می خوند            ای یار بی وفا       بعد یک عده دختر و پسر فریاد می زدن :                                                         مسجد سلیمون  مسجد سلیمون     دوباره آقای خواننده  می خوند :                                                 ای شیطون بلا                   دوباره همون دختر پسرای  خوش صدا فریاد می زدن  :                        مسجد سلیمون    مسجد سلیمون  

( ربط اینارو اگه با هم فهمیدین خوشحال می شم به منم بگید ) و اما ترانه بعدی

همه ( هم اون خواننده ، هم اون خوش صداها ) هی میگفتن از آبادان اومدم لللللللسااانجلس

خلاصه نه انگیزه خواننده رو درک می کنم نه انگیزه راننده تاکسی رو ونه انگیزه شاعرعزیزو احتمالا من یه مشکلی دارم. بنده به جای اینکه از دعای عرفه کسب فیض کنم از این ترانه های قشنگ فیض بردم .

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 8:18 PM  توسط من  | 

امروز بداخلاق بودم

امروز قرار بود از بچه ها امتحان ریاضی بگیرم ( امتحان ضرب ) اما فقط از 9 نفر امتحان گرفتم و از بقیه که 15 نفر بودن امتحان نگرفتم و بهشون صفردادم. امتحان نگرفتم چون بعضیاشون کتاب بنویسیم نیاورده بودن و بعضیاشونم آدینه نیاورده بودن ( آدینه همون پلوکپی قدیم خودمونه که در روزهای تعطیل می دادن تو خونه حل کنیم الان بهش می گن آدینه و در انتهای هر هفته میدن به دانش آموزان تا در روزهای جمعه در خونه حل کنند در نتیجه بهش می گن آدینه ) اما من به جای آخر هفته وسط هفته دادم بهشون چون شنبه،دوشنبه،چهارشنبه امتحان داشتن. چون این برنامه نیاوردن و تکلیفاشونو ناقص نوشتن تبدیل به رویه داره می شه منم سخت گیری کردم . سه ، چهار نفرشون ناجور گریه می کردن اما من خودمو گرفته بودم و سعی کردم محل نذارم ( مثلا من معلم سخت گیر و بد اخلاقی هستم .)

------------------------------------------------------------------------------

و اما یه مشکل

از آنجایی که در کلاسم سه تا بیش فعال دارم و بعضی وقتا قرص نمی خورن یا وقتاییم که قرص می خورن ، اثر قرصها معمولا تا دو ساعت بیشتر نیست و بعد از ساعت 10 رسما راه می افتن . بیش فعالا انرژیشون بیشتر از بقیه ست و تحرک و فعالیت خیلی زیادی دارن و دیگه نمی تونن یه جا بمونن یا حتی نمی تونن برای دو دقیقه هم شده پشت نیمکت بشینن و بلند می شن تو کلاس راه می افتن ، برمی گردن ، مدام حرف می زنن خوب بقیه هم در همچین موقع هایی که نمی شینن اون ها هم همراهی می کنن. و چون فضای کلاس به لحاظ فیزیکی اصلا مطلوب آموزش نیست ( کلاس ما بسیار کوچیکه و 24 نفر در دو ردیف چهارتایی و در هر نیمکت سه نفر می شینند. کلاس ما یک پنجره بزرگ داره که رو به حیاط باز میشه فقط سه کلاس در مدرسه هست که رو به حیاط  باز می شه در نتیجه بیشتر روزا که تو حیاط بچه ها در زنگ ورزش مشغول بازی کردن فوتبال و فریادهای مکرر هستن ما نمی تونیم پنجره را باز کنیم و از ساعت ده به بعد که آفتاب می یاد در کلاس به شدت کلاس گرم می شه و کلا اون لحظه این قابلیتو داری که حالت از زندگی بهم بخوره  کلاس یه پنکه سقفی داره اما عمده بادش به بچه های جلوی کلاس می خوره و ته کلاس به هیچ وجه بادی رو حس نمی کنن نمی دونم چطور ممکنه؟ پس بچه های جلویی غر می زنن که آی خانم سردمون شد پنکه رو خاموش کن ، پنکه رو خاموش می کنیم در طبقه دوم سه تا کلاس دیواربه دیوار چسبیدن بهم یه کلاس من، دوتا کلاس پنجم . تو کلاس راه بری صداشو کلاس بغل می شنون و بالعکس .) حالا در این فضای کلاس و با این بچه ها من دو زنگ آخر یعنی از ساعت ده به بعد نمی تونم درس بدم و مجبورم کارهای تکراری و مرور درس و تمرینی فقط انجام بدیم . حالا می خوام اگه نظری دارید که می تونه به من کمک کنه در شیوه ی بهتر کلاس داری یاچطور بهتر استفاده کردن ازین دو زنگ بهم بگین شما دارین الان به امیدهای آینده این مملکت کمک می کنید در واقع .

پ.ن.1: چون از سلام کردن زودتر و ثوابش برای بچه ها حرف زدم صبح ها که می رم سر کلاس برای زود تر سلام دادن معمولا دعوا می کنیم.

پ.ن.2:هفته بعد جلسه نقد دکتر ف ا ض ل ی  در دانشکده برگزار می شه وقرعه هم به نام من افتاده برای اجرای برنامه از محضر شریف استاد شرمنده وعذر هخواهی می کنم اما اصلا حوصلشو ندارم مخصوصا بعد از حرف قشنگی که زدن .

پ.ن.3:رسما به غلط کردن افتادم این ترم روش تحقیق دارم و اون روز، روز کابوس منه استادم که هر جلسه می زنه زیر حرفش یادش نمی مونه چی می گه به ما یه چیز دیگه می خواد از ما .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 10:1 PM  توسط من  | 

بچه ها جالبترین نوع آدمی در جهانند

تو این چند وقته انقدر ازین بچه های  یه متر تا یه متر و سی سانت چیزا یاد گرفتم و در یک کلام عاشقشونم البته در نوع خودشون پدیده اینا از نمونه ی شاگردای من نه در پنجاه سال اخیر وجود داشتن نه در پنجاه سال بعد خواهند آمد حالا با نمونه ای از شاگردانم آشناتون میکنم یه توضیحی قبلش بدم که من ازامسال در یک دبستان دولتی پسرانه در یکی ازمناطق تهران در پایه ی سوم تدریس می کنم واما شاگردای عزیز من :

1-   امیر محمد : هر وقت چیزی تو کلاس بر وفق مرادش نباشه وسط درسم شده کیفشو بر میداره و میره  تا من بگم امیر کجا ؟ بعد می گه خانم ما می خوایم شکایت کنیم . ما از همه شکایت داریم ار خانم شکایت داریم از مدیر شکایت داریم از بچه ها ، از مدرسه ، از همه. بهش می گم خوب برای چی ؟ می گه خانم ما پول دادیم مجانی که نمی یایم

( باید این نکته رو بگم که مدرسه ما دولتیه و فقط ده هزار تومان برای مخارج کلاسی ازشون دریافت شده .!!!!!!!!!!)

2-   محمد رضا : این شاگردم بیش فعاله چند وقتیه که دیگه قرص نمی خوره محمد رضا جثه ی بسیار ریزی داره یه سوئیشرت سفید کلاه دار داره از زمانی که صبح وارد کلاس میشه تا ساعت دوازده که زنگ خونه بخوره سوئیشرتشوبا کلاهش میذاره سرش این کلاه تا وسط صورتش تا بینیش می یاد پایین تو این وضعیت همه کاراشم انجام میده تمرین می نویسه صداش میکنم از روی درس می خونه هروقت چشام تو کلاس بهش می افته از خنده نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.

3-   علی : این شاگردمم بیش فعاله و قرص می خوره اما فقط تا ساعت ده این قرص روش اثر داره دیگه بعد ساعت ده به هیچ نحوی نمیشه کنترلش کرد مثلا یکی از کارایی که میکنه اینه که تو زنگ تفریح قبل ازینکه من بیام سر کلاس از پنکه ی سقفی کلاس آویزون می شه تا بچه ها بیان منو صدا کنن علی در همین وضعیت آویزان از پنکه به صورت متحرک تکون  میخوره تا من بیامو بیارمش پایین .  

( زیاد تعجب نکنید این تازه سه تاشونن )

4-   علیر رضا : با خودتون یه لحظه تصور کنید کلاس ساکته و من مشغول درس دادن پشت به بچه ها رو به تخته ی کلاسم که نا گهان صدای فریاد اذان گفتن یکی از بچه ها که با صوتم می خونه کلاسو به هم میریزه تا اینکه من یه فریادی بزنم و ساکت می شه اما ماجرا که تموم نشده دو باره کلاسو ساکت می کنیو مشغول درس می شی  بعد از یه ربع همین علیرضا ترانه ی زیبای نازی نازی امشبو بشکن کنان می خونه که تا من بر گردم کل ردیف در حال رقص و بشکن علیرضا رو همراهی می کنن تا من دوبار یه جیغ بکشمو ساکت شن که البته مطمئن باشید هیچ فایده ای نداره چون سر یه ربع بعد دوباره همون آش و همون کاسه.

5-   سعید : این یکی شاگردمم بیش فعاله و قرص می خوره این تا حول و حوش ساعت ده خوبه اما همین که از ده می گذره لرزه های منم شروع میشه اگه به سعید بیش از اندازه نگاه کنید یا یکی بهش بخوره یا من خدایی نکرده تکلیف یه ذره بیشتر بگم یا اگه بی موقع صداش کنی  تمام جد و آبادتو می یاره پیش روی چشمات و رکیک ترین و ناموسی ترین فحش هایی که تا به حال شما با این همه سنتو ن نشنیدید و بلند بلند نثار شما و بچه های بیچاره کلا س می کنه که من حتی از گفتن بهترینشم در اینجا معذورم البته سعید پسر بسیار با محبتیه و خیلیم براش نگرانم.

6-   علی : ( این یه علی دیگه ست ) این شاگردم معتقده که همه ی دخترا عاشقشن و تمام معلماش از جمله من عاشق اینن البته بیراهم که نگفته اما یه ویژگی دیگه ام داره غیرتی بودن ! مثلا وقتایی که بچه ها خیلی اذیت می کنن یا وقتایی که سعید مشغول فحش دادن می شه علی بلند می شه می ره سمتش تا من بهش بگم بشین بعدش می گه خانوم غیرت ما اجازه نمی ده به شما فحش بده!!!

7-   محمد امین : یسیار پسر بخشنده و مهربونیه و تا کسی درخواست چیزی می کنه از جمله من اولین نفری که داو طلب می شه همین محمد امین اما خدا نکنه که خودش به همون چیزیکه به شما قرض داده باشه احساس نیاز کنه ذیگه نه ملاحضه شما رو می کنه نه ملاحضه درس و کلاسو همون موقع با فریاد های مکرر وسیله ی قر ضداده رو طلب می کنه ، به دو نمونه اشاره می کنم چند رو ز پیش به من یه مدادی داده بود و من داشتم با اون مداد دفتر کلاسی رو می نوشتم یه لحظه بعد دیگه اون مداد تو دستای من نبود محمد امین همون لحظه خوب مدادشو می خواست  بدون اینکه از من بپرسه یا یه لحظه صبر کنه مداد و از دست من کشید یا چند روز قبل ترش مدادشو به امیر محمد ( فخار)  که بالا گفته بودم داده بود وسط کلاس یه لحظه به این نتیجه رسید که مدادشو نیاز داره از اینور کلاس جیغ زنان یه سره مثل نواری که گیر کرده باشه داد می کشید فخار مدادمو بده فخار مدادمو بده فخار بده فخار بده فخار مدادمو بده مدادمو فخار بده فخار مدادمو بده فخار بده مدادمو بده فخار .... . تا من یه دادی نزنم این هچنان ادامه میده تازه بعد از داد منم زیر لب زمزمه کنان همچنان ادامه میده ( به خدا من معلم جیغ جیغو و بد اخلاقی نیستم ولی اعصابم هرزگاهی یه ذره میریزه بهم فقط یه ذره ها !!!

8-   و اما امیر رضا : این شاگردم از کلاس دوم دبستان تا الان وبلاگ نویسه یعنی از وقتی که الفبا رو یاد گرفته و    تونسته جمله بسازه وبلاگ می نویسه توصیه می نم حتما برید و پستاشو بخونید ادرس وبشم این پایین براتون مینویسم.

پ.ن 1: من عاشق معلمی و از اون بیشتر عاشق تک تک شاگردامم با همه ی ویژگی هاشون

پ.ن2:حالا واقعا به معلما حق می دم که بعد از چند سال تدریس اگه می بینین کج کوله و اعصاب ضعیفن.

پ.ن3: این آدرس وب امیر ضا کمالی نژاده .  www.tekish.persianblog.ir   تکیش اسم روستایی که پدر و مادر امیر رضا در اونجا به دنیا اومدن

پ.ن4: اینا همه ی بچه های من نیستن ،24 تا پسر دارم که همشون باهوشو با استعدادن .

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 0:50 AM  توسط من  | 

سهم من

پردازش و تحلیل اتفاقات پیش آمده در این چند روز برایم سخته واقعا برام سخته اما سهم

من این وسط فقط اتهام بود، اتهام ، اتهام ، اتهام از هر طرف . کارم شده رفع اتهام از خودم

از همه طرف. دیگه دلم میخواد سکوت کنم برای کمتر تهمت شنیدن البته نمی تونم کاملا بگم

اینا تهمتن چون اون آدما قطعا دارن به گزاره هایی در ذهنشون میرسن که به من نسبت

می دن . گناه من فقط آزمون و خطا بود برای پیدا کردن واقعیت. هیچ کس اینو نفهمید

هیچ کس حاضر نشد به من فرصت بده.خسته ام ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 0:56 AM  توسط من  | 

مردی برای تمام فصول

سلام ، قرار بود این روزا یه خواست مکرر عده ای از دوستان مطلبی را من باب پیرطریقت دوستان ، پیر دلها ، امید جوانان و یار پیران ، حاکم قرن ها براتون بنویسم . آن وقت ها که پا به انجمن می گذاشتم اصلا او را نمی شناختم ( لاغر اندام و سبزه رو با چهره ای مستبدانه و با نگاهی پر نفوذ اما آرام و سر به زیر) با ( گمان کنم رحمانی نامی  مشغول به سخن بود ) او را که نمی شناختم اما به خوبی خاطرم است که رحمانی را تا به امروز به این حال ندیده بودم ، فضای انجمن آکنده از موجی  از ترس و وحشت و سرکوب بود . دوستان انجمن هر کدام منتظر امری از جانب او بودند تا بر یک چشم بر هم زدنی اجابت کنند اما من مانده بودم این وسط درمانده و متحیر . اما اصلا گول نخورید بعد از آنکه این پیرطریقت ، انجمن را برای کوتاه زمانی ترک کرد این راز سر به مهر هویدا شد دوستان انجمنی که مرا اینگونه متعجب دیده بودند راز مهمی را برایم فاش ساختند یکی از دوستان که اعلام اسم اورا بر خلاف اصول اخلاقی حرفه ایمان میدانم ( منظورم مشخصا صالحی ست ) اینگونه توضیح داد : از آنجا که فرد مذبور،لازم نیست که توضیح بدم چرا اسم ایشان را هم نباید ببرم ( فکر میکنم طالبی نام داشت ) غلط کردن همه منظورم (آقای طالبی ) بود چون سن و سالی را پشت سر گذرانده اند سنی را معادل سن تمام بشریت  گفتیم اورا پیر طریقت بنامیم ، از آنجایی که او را ناراحت و غمزده یافتیم در موا جهه با پیر طریقت اونوریا گفتیم اورا مرید اینوریا بنامیم تا بلکه اندکی از بار غم او را بکاهیم ، او را حاکم قرن ها نامیدیم زیرا دجار اوهاماتی بود که صاحب نگاهی نافذ و چهره ای ست که همگان را میخکوب میکند پس او را مردی برای تمام فصول یافتیم ( جوزدگی  را حتی در پنهانی ترین سطوح استخوان مغزم حس می کنم ) *

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این متن صرفا به سفارش دوستان انجمن اسلامی دانشکده .... نگاشده شده و اساسا به بنده هیچ گونه ارتبا طی نداره .

پ.ن. سفارشات خود را فقط از ما بخواهید ( تخریب چهره ها ، بر باد دادن  حیثیت ،  انواع پرونده سازی بر علیه افراد ، تغییر چهره با جدیدترین برنامه های فتو شاپ ، جعل افراد ، اسناد ، اموال و اموات و .... در کوتاه ترین زمان . برای اطلاع بیشتر به آدرس   WWW. JKYJHDCWD. COM  مراجعه نمایید .

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 8:25 PM  توسط من  |